ذبيح الله صفا
1163
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
بلگرامى نمونهاى متعدد از مضمونهاى سليم را كه ديگران از او اخذ و گاه به تمام لفظ تكرار كردهاند در سرو آزاد ( از ص 68 ببعد ) آورده است ، و سليم هم در شعر خود ازين باب سخن گفته و اظهار رنجش كرده است : ديوان خود بدست حريفان مده سليم * غافل مشو كه غارت باغ تو مىكنند ديوان كيست از سخنانم تهى سليم * تنها نه بر من اين ستم از دست صائبست از اوست : سخن هرجا ز صنع كردگارست * گواه پاى بر جا كوهسارست خصوصا كوه گردون قدر كشمير * كه تيغش مىزند برابر شمشير نگويم كوه ابدالى تنومند * هزاران كوچك ابدالش چو الوند سپهر سرفرازش كرده تقدير * در او تابان نجوم از چشم نخجير زمين طفلى بدامان دايهوارش * فلك نيلوفرى از چشمهسارش عجب گر آفتاب از سرفرازى * تواند كرد با او تيغبازى ز رفعت سبزهء او چرخ اخضر * در او بادام گويى چشم اختر سر تيغش بناف آسمانست * شكم دزديدن افلاك از آنست بتيغ او نهد گر برق انگشت * ز انگشتش چو غنچه پر شود مشت بود بختى مست كوه كوهان * شده از ابر بر هر سو كفافشان بفرقش مهر و مه در چشم انصاف * ز آب زر دو نقطه بر سر قاف شكسته شيشهء افلاك سنگش * ستاره پنبهء داغ پلنگش شهيد او چه پرويز و چه فرهاد * بخونريزيست تيغش تيغ جلاد در او از گرم رفتاريست نوميد * سوار شير برفين است خورشيد پى خدمت به پيشش چرخ دوار * بيك پا ايستاده همچو پرگار ز عشقش قاف دايم مىزند لاف * بساط عشق بين از قاف تا قاف در او گرديده از سنگ آشكارا * رهى باريك همچون تار خارا همانا كافرست اين كوه خونخوار * كه دارد بر كمر زين راه زنار بتى لوح سرين از لخت سنگش * شده موى كمر اين راه تنگش چو رويينتن كمندى كرده پرچين * وز آن هر گام خالى كرده صد زين